دارد؟
+
نوشته شده در شنبه
1384/12/13ساعت 16:24 توسط مسلم
|
در همين لحظه از زندگي
ازادانه بينديش
بردباري را بياموز
بيشتر خنده رو باش
لحظات ناب را درياب
پيام پروردگار را به ياد داشته باش
دوستاني نو بدست اور
دوستان پيشين را دوباره کشف کن
به انها بگو که به انچه مي کني عاشقي
گرفتاري را فراموش کن
دشمن را ببخش
اميدوار باش ببال ديوانه شو موهبت ها را بشناس
معجزه ها راببين
کاري کن که همه به حقيقت بپيوندند
نگراني را گو مباش
ببخش و ايثار کن
اعتماد کن تا بدست اري
گل بچين و هديه کن
به پيمانت وفادار باش
رنگين کمان ها را بجوي
به اختران خيره شو
در همه چيز زيبايي را ببين
سخت کوش باش و خردمند
بکوش تا بفهمي
عمرت را با مردم تقسيم کن
براي خود زمان را بساز
بخند از صميم دل
شادي را بگستران
بخت را بيازماي
دل بسپار
بگذار ديگران با تو همراه شوند
نرم خويي پيشه کن
خود را باور کن
به ديگران اعتماد کن
در امدن افتاب را بنگر
به اهنگ باران گوش کن
گذشته خويش را به ياد ار
گريه کن اگر بدان نياز داري
به زندگي اعتماد کن
ايمان داشته باش
ازشگفتي لذت ببر
انديشه هاي نيکو داشته باش
به لغزشها خوش امد گو
از انها بياموز
و زندگي را ستايش کن
+
نوشته شده در شنبه
1384/12/13ساعت 15:51 توسط مسلم
|
+
نوشته شده در شنبه
1384/12/13ساعت 15:50 توسط مسلم
|
امروز اسمان ابي است
ابرها در خوابند و خورشيد در اين نزديکي ست
گلها بيدارند اشيانها همه پا برجا اند
روز خوبي ست امروز
همه روزها خوبند
اين ماييم که روزمان را مي سازيم
اميدوارم روزهاي شاد و خوبي را براي خود بسازيد
اسمان دلتان پر فروغ باد
+
نوشته شده در شنبه
1384/12/13ساعت 15:49 توسط مسلم
|
در سـکوتم فریــاد را نظاره کنید
|
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/12/07ساعت 16:24 توسط مسلم
|
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
از کسی نیس که نشونی تو نگیرم
به تو روزی میرسم من که بمیرم
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
تا قیامت توی دستای حقیرم
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
من که از اول قصه گفته بودم
غیر تو با سایه م نمی جوشم
**********************************************
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/12/07ساعت 16:16 توسط مسلم
|
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/12/07ساعت 16:0 توسط مسلم
|
نامه ای بی جوا ب:
زندگی مجموعه ای از جاده هاست و دوستی تقاطع دو جا ده است . و تقاطع دو جاده لحظه ی آشنایی من و تو بود.
من از مسیر خودم می رفتم و تو هم از مسیر خودت و چرا خدا خواست که من و تو یعنی جاده ی زندگی من و تو از میان هم عبور کند ؟......
ما هرگز هم مسیر نشدیم و فقط در محل تقاطع دو جاده به هم برخورد کردیم وفقط برای چند لحظه در مسیری مشترک قدم برداشتیم و لحظه هایی گذشت که از چشم ما بزرگ تر از آنچه که بود دیده شد.
پرده نشین خانه ی قلبم آنقدر از عطر حضورت مست بودم که فرموش کردم راه به پایان میرسد .فراموش کردم که ما هنوز در دو جاده ی مختلف قدم بر میداریم .جاده هایی که فقط برای چند لحظه از میان یکدیگر عبور میکنند.
به تو مثل یک همسفر دل بستم خیال می کردم که ما همدیگر را برای تمام مسیر خواهیم داشت اما نمیدانستم کسی که در بهشت زندگی کرده باشد توان نفس کشیدن بر روی زمین را ندارد و من از اوج افلاک ناگهان به فعر خاک سقوط کردم ...
عمر این مسیر به پایان رسید و دیگر دستان گرمت را ندارم و نخواهم داشت و از این پس این من واین جاده ی سرنوشتی که باید آن را به تنهایی و بی حضور تو طی کنم.
برایم دعا کن چون پاهایم توان را ه رفتن بدون تو را ندارد 

.تو را من چشم در راهم ...
تو را من چشم در راهم شباهنگام ...
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/12/07ساعت 15:34 توسط مسلم
|
وقتی اشک می ریزم تو را در اشک هایم میبینم اشکم را پاک میکنم تا کسی تو را نبیند
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/12/07ساعت 15:29 توسط مسلم
|
+
نوشته شده در یکشنبه
1384/12/07ساعت 15:26 توسط مسلم
|