تبليغاتX
مسلم سالار
خلوت کده

دلتنگي !!!

کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم
هم صداي قاصدک هاي تکلم مي شدم

مي نشستم زير آواز سپيد چلچله
بار ديگر خيس باران ترنّم مي شدم

زندگي را مي دويدم تا فراسوي اميد
تا که در چشم تماشا يک توهّم مي شدم

آرزو مي چيدم از رنگين کمان شاپرک
ناگهان در جنگل پروانه ها گم مي شدم

مي تکاندم غم غبار اشک را از چشم دل
مهربان ، همبازي عشق و تبسم مي شدم

کوچ مي کردم ازين تنهايي خاکستري
بي ريا همسايه ي لبخند مردم مي شدم

کودکي آن سوي حسرت چشم در راه من است
کاشکي در کوچه هاي کودکي گم مي شدم


« ؟ »

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/30ساعت 16:35  توسط مسلم  | 


چون پرده ي حرير بلندي
خوابيده مخمل شب ، تاريک مثل شب
آيينه ي سياهش چون آينه عميق
سقف رفيع گنبد بشکوهش
لبريز از خموشي ، وز خويش لب به لب

امشب به ياد مخمل زلف نجيب تو
شب را چو گربه اي که بخوابد به دامنم
من ناز مي کنم
چون مشتري درخشان ، چون زهره آشنا
امشب دگر به نام صدا مي زنم تو را
نام تو را به هر که مي رسد مي دهم نشان :
« آنجا نگاه کن »
نام تو را به شادي آواز مي کنم
امشب به سوي قدس اهورايي
پرواز مي کنم

« مهدي اخوان ثالث »

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/30ساعت 16:33  توسط مسلم  | 

« پژواک »

به پایان رسیدیم ، اما نکردیم آغاز

فرو ریخت پرها ، نکردیم پرواز

ببخشای ، ای روشن عشق بر ما ، ببخشای !

ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم

ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست

ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست

نسیمی گیاه سحرگاه را در کمندی فکنده ست و تا دشت بیداری اش می کشاند

و ما کمتر از آن نسیمیم

در آن سوی دیوار بیمیم

ببخشای ای روشن عشق ، بر ما ببخشای

به پایان رسیدیم ، اما نکردیم آغاز

فر وریخت پرها ، نکردیم پرواز

« محمد رضا شفیعی کدکنی »

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/30ساعت 16:31  توسط مسلم  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/08/30ساعت 16:15  توسط مسلم  | 

 

 

چرا...

راستی ... چرا وقتی می خوائیم بریم توی رویا چشمامون رو میبندیم ؟

 وقتی می خوائیم گریه کنیم ؟

 وقتی می خوائیم فکر کنیم ؟

 وقتی می خوائیم تصور کنیم ؟

 وقتی می خوائیم کسی رو ببوسیم ؟

 وقتی می خوائیم از ته دل آرزو کنیم ؟

نمیدونی ؟ عیبی نداره من بهتون میگم . این به این دلیل که قشنگترین چیزهای دنیا و زندگی قابل دیدن و رویت نیستن ...


+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/15ساعت 21:28  توسط مسلم  | 

پنجره ها بسته اند آری تو راست میگویی

وجودت را بتکان.....

دستهایت را بگشای..تو توانمندی

پنجره ها را باز کن...............      بر گرفته از کتاب فریاد عشق    { ف / ا / فریاد}

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/15ساعت 21:27  توسط مسلم  | 

 

خـیابـان هارافـرامـوش کـن  خانه ها را

کـه خسته تراز چشم های توست

این شهر  نه تورامی شناسد ونه گندم زارهارا

گوشه رارهاکن  بـاران ، سازش راکوک کرده اسـت...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/15ساعت 21:5  توسط مسلم  | 

                دوست داشتن را با هیچ چیز دیگری نمی توان عوض کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/01ساعت 19:52  توسط مسلم  | 

عشق عشق می آفریند             عشق زندگی می آفریند 

زندگی رنج به همراه دارد             رنج دلشوره می آفریند

دلشوره جرئت می بخشد            جرئت اعتماد به همراه دارد

اعتماد امید می آفریند                  امید زندگی می بخشد

زندگی عشق می آفریند              عشق عشق می آفریند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/01ساعت 19:51  توسط مسلم  | 

...

الهی...

به دستهای کوچکم نگاه کن که بار گناهان بسیاری را باید با خود بکشند؟ به چهره ام که سراپا سیاهیست و پیراهنم که روزی ، تو از حریر سپید معنا برایم دوخته بودی و حالا از هر تار و پودش بوی کدورت،کسالت و هر آنچه غیر ِ توییست برمی خیزد...

خدایا...

به چشمهایم نگاه کن که توان خیره شدن بر آستانت را ندارند؟به لبهایم که وقتی نامت را می آورند می لرزند. به انگشتانم که خم شده اند آن قدر اشتباه به سویت قد تا کرده اند...

آسمان و زمینا...

چقدر دوره کنم دیوان شعرت را و باز نفهمم آن همه استعاره و ایجاز و کنایه را؟!چقدر در جهل بمانم و بیداری ام را جشن نگیرم؟چقدر در گفتن این همه واقعیت دوست نداشتنی از خودم جرات نشان بدهم و باز هم نرسد زمانی که باید خروش کنم...

تنهاترین

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/01ساعت 19:49  توسط مسلم  | 

چشمكهاي يواشكي
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/01ساعت 19:44  توسط مسلم  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/08/01ساعت 19:40  توسط مسلم  | 

 
/div> < /div>