تبليغاتX
مسلم سالار
خلوت کده

لحظه ها را زود پرپر مي کنم شايد بيايي
با خيالت تا سحر سر مي کنم شايد بيايي

مثل اشکي مي نشينم روي خاک خشک گلدان
ساقه هاي گونه را تر مي کند شايد بيايي

مي نشينم با خيالت لحظه ها را مي شمارم
عشق خود را صد برابر مي کنم شايد بيايي

باز روزي سرد و سنگين بي تو آمد باز دل را
دلخوش يک روز ديگر مي کنم شايد بيايی

+ نوشته شده در  شنبه 1384/05/29ساعت 14:38  توسط مسلم  | 


تو عاشقانه ترین فصل از کاتب منی

غنای ساده و معصوم شعر ناب منی

رفیق غربت خاموش روز خلوت من

حریف خواب و خیال شب شراب منی

تو روح نقره ای چشمه های بیداری

تو نبض آبی دریاچه های خواب منی

سیاه و سرد و پذیرنده _ آسمان توام

بلند و روشن و بخشنده _ آفتاب منی

مرا به سوی تو عشق بی حساب مباد

چرا که ماحصل رنج بی حساب منی

 همیشه از همه پرسیده ام رهایی را

تو از زمانه کنون بهترین جواب منی

دگر به دلهره و شک نخواهم اندیشید

کنون تو نقطۀ پایان اظطراب منی

گریزی از تو ندارم هر آنچه هست تویی

اگر صواب منی یا که نا صواب منی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/05/29ساعت 14:35  توسط مسلم  | 


"ماه وسنگ"
اگر ماه بودم به هر جا که بودم
سراغ ترا از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم به هر جا که بودم
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی به هر جا که بودم
مرا می شکستی  مرا می شکستی
 
+ نوشته شده در  شنبه 1384/05/29ساعت 14:31  توسط مسلم  | 

جهان کوچک من از تو زیباست
هنوز از عطر لبخند تو سرمست
واسه تکرار اسم ساده ی توست
صدایی از من عاشق اگر هست
منو نسپر به فصل رفته ی عشق
نذار کم شم من از آینده ی تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توی آغوش بخشاینده ی تو
 
+ نوشته شده در  شنبه 1384/05/29ساعت 14:30  توسط مسلم  | 

همیشه به یاد داشته باش
به فراموشی بسپاری
آنچه را که موجب اندوهت می شود
اما
هیچگاه فراموش نکن
به یاد داشته باشی
چیزی که تو را شاد کرده است
 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/05/29ساعت 14:29  توسط مسلم  | 

هیچ وقت برای کسی گریه نکن چون هیچکس ارزش اشک تو رو نداره

اونی هم که ارزس اشکت رو داره طاقت دیدنشو نداره

 

+ نوشته شده در  شنبه 1384/05/29ساعت 14:27  توسط مسلم  | 

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟" استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟" و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."استاد گفت: "عشق يعنی همين!"
+ نوشته شده در  شنبه 1384/05/29ساعت 14:21  توسط مسلم  | 

رفتم از دست...؟

 آن روز که مُردم هيچ خبري ازمن نبود!
 آيا بود؟
 کس مرا ندانست که
 از کجا آمده ام
 به کجا مي روم و
 آمدنم مرگ كه بود
 آنروز که رفتم ازدست !
 کسي از من خبري داشت؟
 شب!!!
 شبي از بي حوصلگي خوابم نبود
 شب به رخم حادثه ها مي نمو
د بغض شبا ترانه ها گفته بود
 سوي دلم قافلـــه ها مي نمود
منتظرم که باز خواهم گفت!
 خبري از دست رفتنم
 منتظرم!؟
 شايد انتظار خبري بياورد
 شايد باز آيد به دستم؟

 منتظرم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/05/24ساعت 9:31  توسط مسلم  | 

  چشمان تو تنها دليل قاصدك بود!

روزي اصالت در دو چشمت مردمك بود
در اين حوالي رنگ چشمان تو تك بود

راز بقا را مي شد از چشم تو فهميد
رازي كه شب بر بالهاي شاپرك بود

در جستجوي نا كجا آبادها من
چشمان تو تنها دليل قاصدك بود!

سوزي وجودم سالهاي سال سوزاند
ـ سوزي كه تنها در نواي ني لبك بود ـ

از دستها ، از چشمها بيزار بودم؛
وقتي كه دستان صداقت بي نمك بود

حالا هزاران سال بعد از چشمهايت؛
پي مي‌برم در هر نگاهت صورتك بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/05/24ساعت 9:28  توسط مسلم  | 

  چشمان تو تنها دليل قاصدك بود!

روزي اصالت در دو چشمت مردمك بود
در اين حوالي رنگ چشمان تو تك بود

راز بقا را مي شد از چشم تو فهميد
رازي كه شب بر بالهاي شاپرك بود

در جستجوي نا كجا آبادها من
چشمان تو تنها دليل قاصدك بود!

سوزي وجودم سالهاي سال سوزاند
ـ سوزي كه تنها در نواي ني لبك بود ـ

از دستها ، از چشمها بيزار بودم؛
وقتي كه دستان صداقت بي نمك بود

حالا هزاران سال بعد از چشمهايت؛
پي مي‌برم در هر نگاهت صورتك بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/05/24ساعت 9:28  توسط مسلم  | 

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

 

ديگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

 

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گريه های عقده گشا در دلم شکست

 

ای داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد

ای داد، های های عزا در گلو شکست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/05/24ساعت 9:26  توسط مسلم  | 

خوب من دلم رفته برای ناز نگاهت

دو تا چشم انتظارم دوباره مونده به راهت

ما به هم نزدیکیم اما دل توازم چه دوره

دل من خسته و بیتاب، دل تو وای چه صبوره

چشم من دریای خونه،عکس تو قایق دریا

دیگه اما خیلی وقته قایقم رفته ازاینجا

حالا چشم من کویره،چشم تو یه دشت سبزه

دشتی که یه برگ تنهاش، به هزارتا گل می ارزه 

من وتو کویرو جنگل ، من و تو ابریم وآفتاب

حالا من اوج  سیاهی، تو نشستی جای مهتاب

گفته بودم که میمیرم اگه تو پیشم نباشی

باورم نکردی رفتی، حالا هم می خوای جدا شی؟

تو می خوای که پربگیری، سوی هر گوشه دنیا

عیبی نیست من یه اسیرم ،تو چرا نری ازاینجا؟

دل تو طراوت گل ولی من مثل یه خارم

چه کنم که پیرو خسته ام ، پای رفتن هم ندارم؟

من می مونم توی جاده تو برو خدا نگهدار

چشم من مونده به راهت ، به امید روز دیدار

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/05/24ساعت 9:23  توسط مسلم  | 

از بازدید شما متشکریم!!
تشکر از شما!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/05/10ساعت 20:30  توسط مسلم  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/05/10ساعت 18:6  توسط مسلم  | 


مثلا این سیما س!

 

رفتی با قایق عشقت

سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم

چشم به راهت لب دریا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/05/10ساعت 18:6  توسط مسلم  | 

چه غريب ماندي اي دل ! نه غمي, نه غمگساري
نه به انتظار ياري, نه ز يار انتظاري
غم اگر به كوه گويم بگريزد و بريزد
كه دگر بدين گراني نتوان كشيد باري
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
كه به هفت آسمانش نه ستاره‌اي است باري
دل من ! چه حيف بودي كه چنين زكار ماندي
چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاري
نرسيد آن كه ماهي به تو پرتوي رساند
دل آبگينه بشكن كه نماند جز غباري
همه عمر چشم بودم كه مگر گلي بخندد
دگر اي اميد خون شو كه فرو خليد خاري
سحرم كشيده خنجر كه: چرا شبت نكشته‌ست
تو بكش كه تا نيفتد دگرم به شب گذاري
به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من؟
كه چو سنگ تيره ماندي همه عمر بر مزاري
چو به زندگان نبخشي تو گناه زندگاني
بگذار تا بميرد به بر تو زنده واري
نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم
منم آن درخت پيري كه نداشت برگ و باري
سر بى پناه پيري به كنار گير و بگذر
كه به غير مرگ ديگر نگشايدت كناري
به غروب اين بيابان بنشين غريب و تنها
بنگر وفاي ياران كه رها كنند ياري.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/05/10ساعت 18:6  توسط مسلم  | 

یارخوب و مهربونم میخوام دستات و بگیرم
حرفای نگفته ام وازتودلم بیرون بریزم


بذارم پاروغرورم بزنم دلو به دریا
بگم بامنی همیشه، حتی تو خیال و رویا


بگم عشقت تا قیامت توی قلبم خونه کرده
برق اون چشمای نازت دلم و دیوونه کرده



بگم نقش دوتا چشمات هک شده تو آسمونم
دلبرنازوقشنگم سرتو بذارروشونم



یادتو بامنه هرجا چه تو بیداری چه تو خواب
این دل دیوونه ی من می زنه واست چه بی تاب



وقتی می شنوم صداتو دل توی سینه می لرزه
یه کلام عاشقونه ات به همه دنیا می ارزه



می گذرن به سرعت باد لحظه ها وقتی که هستی
نمی دونی چه شیرینه وقتی روبه روم نشستی



شب من سحر نمیشه اگه نشنوم صداتو
اگه یک روزم نبینم رنگ زیبای نگاتو



دیدنت واسم نیازه انگاری شده یه عادت
دیدنت یه حس خوب حس خوب یه زیارت



 شقــايـــق گــل هميشـــه عاشــــــق

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/05/10ساعت 18:6  توسط مسلم  | 


رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عكس تنهایی خود را در آب،
آب در حوض نبود،
ماهیان می‌گفتند:
«هیچ تقصیر درختان نیست».
ظهر دم كرده تابستان بود،
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست.
و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد كه برد.
به درك راه نبردیم به اكسیژن هوا،
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولی آن نور دشت،
عكس آن میخك قرمز در آب
كه اگر باد می‌آمد دل او، پشت چین‌های تغافل می‌زد،
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی، همت كن
و بگو ماهی‌ها، حوضشان بی آب است.»
باد می‌رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می‌رفتم.
            
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/05/10ساعت 18:6  توسط مسلم  | 


Click to view full size image
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/05/10ساعت 18:6  توسط مسلم  | 

كابينه و اعضاي دولت دكتر احمدي‌نژاد تعيين شدند
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/05/10ساعت 18:6  توسط مسلم  | 

 
/div> < /div>