|
خلوت کده
|


تا سحر بی خوابی ام را با تو قسمت می کنم
یک غزل بی تابی ام را با تو قسمت می کنم
از دو نیمه نیمه ی دلمردگی سهم خودمشب مهتابی ام را با تو قسمت می کنم
تا سحر بی خوابی ام را با تو قسمت می کنم
تا تب و تاب مرا وقت سرودن حس کنی
یک غزل بی تابی ام را با تو قسمت می کنم
از دو نیمه، نیمه ی دلمردگی سهم خودم
نیمه ی شادابی ام را با تو قسمت می کنمشب مهتابی ام را با تو قسمت می کنم
تا سحر بی خوابی ام را با تو قسمت می کنم
تا تب و تاب مرا وقت سرودن حس کنی
یک غزل بی تابی ام را با تو قسمت می کنم
از دو نیمه، نیمه ی دلمردگی سهم خودم
نیمه ی شادابی ام را با تو قسمت می کنم
تو اگر یک جرعه توفانم دهی، من موج موج
مستی گردابی ام را با تو روشن می کنم
بعد عمری حاصلم این است و من امشب همین
خلوت سهرابی ام را با تو قسمت می کنم
صبح فردا هم- اگر پیشم بمانی امشبی
آسمان آبیم را با تو قسمت می کنم
تو اگر یک جرعه توفانم دهی، من موج موج
مستی گردابی ام را با تو روشن می کنم
بعد عمری حاصلم این است و من امشب همین
خلوت سهرابی ام را با تو قسمت می کنم
صبح فردا هم- اگر پیشم بمانی امشبی
آسمان آبیم را با تو قسمت می کنم
عمری که گذشت
لحظه هایی تنهایی
به سیاهی گذشت
روز های آفتابی
به تمنا گذشت آنچه بود
اگر چه نا خواسته
تقدیر ما بود
که از گهواره
با اولین گریه
یا اولین خنده
شایدم با تکلم اولین واژه حسرت
بر طالعم نشست و حاصل
عمریست که گذشت
دردهای من جامه نيستند تا زتن درآورم
چامه وچکامه نيستند تا به رشتهی سخن درآوررم
نعره نيستند تا زنای جان برآورم
دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی ست
دردهای من اگرچه مثل دردهای مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمی که چين پوستينشان مردمی که رنگ روی آستينشان
مردمی که نامهايشان جلد کهنه شناسنامههايشاندرد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
باذوان حس شاعرانه ام زخم خورده است
اولين قلم حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خويش را رها کنم؟
دردرنگ و بوی غنچهی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای توبهتوی آن
جدا کنم؟
دفتر مرا دستدرد میزند ورق
شعر تازهی مرا دردگفته است
درد هم شنفته است
پس در این ميانه من از چه حرف میزنم؟
درد، حرف نيست درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم؟
من مثه يه تك درختم ، ته يك كوچه ي باريك تو يه گنجشك قشنگي! گاهي دوري گاهي نزديك گاهي وقتا مهربوني ، مي شيني رو شونه ي من گاهي نيستي كه ببيني ، بغض بي بهونه ي من گنجشك بازيگوش من بشين رو شاخه ي دلم با تو درخت معجزه بي تو طلسم باطلم وقتي لاي برگا نيستي ، بوي پاييز رو مي گيرم بي تو زرد زرد زردم ! بي صداي تو مي ميرم اما وقتي كه مي خوني ، من ميشم پر از جوانه يه ترانه ساز عاشق ، با هزار و يك ترانه تويي حرف اولين و آخرين شعر نگفته برگ آخر وجودم با پريدنت مي افته گنجشك بازيگوش من بشين رو شاخه ي دلم با تو درخت معجزه بي تو طلسم باطلم
هيچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد٫ بيگانه ئی شد يار من
بيگنه زنجير بر پايم زدند
وای از اين زندان محنت بار من
وای از اين چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه می پرسد که اندوهت ز چيست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن اين راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است


يادداشتمو ميخوام با قسمتی از شعر بعدها از شاعر مورد علاقه ام فروغ فرخزاد به پايان ببرم.
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد:
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
يا خزانی خالی از فرياد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد:
روزی از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه ای از امروزها٫ ديروزها!
ديدگانم همچو دالانهای تار
گونه هايم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر
خاک می خواند مرا هر دم به خويش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
هيمشه جاودان باشيد و تا سلامی ديگر بدرود و دست حق يارتون.
