تبليغاتX
مسلم سالار
خلوت کده
لبخند تو در آينه رنگين كمان در آب
يكبار ديگر آينه يكبار ديگر آب
تكرار نام هاي تو را مشق مي كنند
آوازهاي با هم اين ماهيان در آب
دلتنگ مثل شيشه عطري به زير سنگ
كوتاه مثل دايره هاي تهي بر آب
بهتر بگويم آينه پيش تو دختري است
با گونه هاي قرمزي از شرم و اضطراب
پروانه هاي نازك خشكيده را به ناز
پر ميدهي و مي چكد از لاي دفتر آب
هر صبحدم به ياد تو گويي فرشتگان
پاشيده اند روي سر و صورت در آب
من خواب ديده ام كه تو پاييز مي رسي
بيرون من و تو چتر بدستيم و شرشر آب
هر روز دوره مي كنم اميد خويش را:
از اينور آفتاب مي آيد از آنور آب
يخ بسته است تا به صداي تو بشكند
لاي گلوي اين كلمات محقر آب
در مي زنند مي دوم اما تو نيستي
... بهتي سراسر آبله... بغضي سراسر آب
درهاي منتهي به تو را گل گرفته اند
ديوارهاي ممتد اين خانه خراب
حتي اگرچه تلخ ولي كاش ميوه داشت
گويي نخورده اين دو درخت تناور آب
دست من و تو كاش به هم جوش خورده بود
يا كاش هر دو گم شده بوديم در سراب
اصلا من و تو كاش به هم زل نمي زديم
در روزگار قحطي نان و گل و شراب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/03/16ساعت 23:36  توسط مسلم  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/03/16ساعت 22:55  توسط مسلم  | 



تو يک غروب غم‌انگيز مي‌رسي از راه
که مي‌برند مرا روي شانه‌هاي سياه
صداي گريه بلند است و جمله‌هايي هم
شبيهِ تسليت و غصه و غمي جانکاه
به گوش يخزده‌ام مي‌رسد، وَ فريادي
شبيهِ حرمتِ اين لا اله الا الله!
وَ چشم‌هام، که چشم‌انتظار تو هستند!
(اگر چه منجمدند و نمي‌کنند نگاه)
وَ بغض مي‌کُند آنجا جنازه‌ي من که
«تو» را هميشه «نَفَس» مي‌کشيد و«‌خود» را«آه»!
چقدر شب که تو را من مرور کرده‌ام وُ
رسيده‌ام به غزل، گُل، شکوفه، دريا، ماه!
بدون تو، همه‌ي عمر من دو قسمت شد:
«دقيقه‌هاي تکيده»، «دقيقه‌هاي تباه»
اگر چه متن بلندي است درد دل‌هايم
سکوت مي‌کنم و شرحِ قصّه را کوتاه
که باز جمعه رسيد و نيامدي و شدند
«غروبِ جمعه» و «مرگ» و «وجودِ من» همراه!
براي بدرقه‌ي نعش من بيا (هر روز)
که کار من شده سي بار مرگ (در هر ماه)
و کُلِ دلخوشي زندگي من، اين که
تو يک غروب غم انگيز، مي‌رسي از راه
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/03/16ساعت 22:43  توسط مسلم  | 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/03/16ساعت 22:23  توسط مسلم  | 

شب مهتابی ام را با تو قسمت می کنم

تا سحر بی خوابی ام را با تو قسمت می کنم

 

یک غزل بی تابی ام را با تو قسمت می کنم

از دو نیمه نیمه ی دلمردگی سهم خودمشب مهتابی ام را با تو قسمت می کنم

تا سحر بی خوابی ام را با تو قسمت می کنم

تا تب و تاب مرا وقت سرودن حس کنی

یک غزل بی تابی ام را با تو قسمت می کنم

از دو نیمه، نیمه ی دلمردگی سهم خودم...

نیمه ی شادابی ام را با تو قسمت می کنمشب مهتابی ام را با تو قسمت می کنم

تا سحر بی خوابی ام را با تو قسمت می کنم

تا تب و تاب مرا وقت سرودن حس کنی

یک غزل بی تابی ام را با تو قسمت می کنم

از دو نیمه، نیمه ی دلمردگی سهم خودم

نیمه ی شادابی ام را با تو قسمت می کنم

تو اگر یک جرعه توفانم دهی، من موج موج

مستی گردابی ام را با تو روشن می کنم

بعد عمری حاصلم این است و من امشب همین

خلوت سهرابی ام را با تو قسمت می کنم

صبح فردا هم- اگر پیشم بمانی امشبی

آسمان آبیم را با تو قسمت می کنم

 

تو اگر یک جرعه توفانم دهی، من موج موج

مستی گردابی ام را با تو روشن می کنم

بعد عمری حاصلم این است و من امشب همین

خلوت سهرابی ام را با تو قسمت می کنم

صبح فردا هم- اگر پیشم بمانی امشبی

آسمان آبیم را با تو قسمت می کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/15ساعت 23:24  توسط مسلم  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/03/15ساعت 22:59  توسط مسلم  | 

عمری که گذشت


لحظه هایی تنهایی


      به سیاهی گذشت

                روز های آفتابی

                به تمنا گذشت آنچه بود

                             اگر چه نا خواسته

        تقدیر ما بود

           که از گهواره

                    با اولین گریه

یا اولین خنده

شایدم با تکلم اولین واژه حسرت

                          بر طالعم نشست و حاصل

                                 عمریست که گذشت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/10ساعت 19:25  توسط مسلم  | 

دردهای من جامه نيستند تا زتن درآورم
چامه وچکامه نيستند تا به رشته‌ی سخن درآوررم
نعره نيستند تا زنای جان برآورم
دردهای من نگفتنی   دردهای من نهفتنی ست

دردهای من اگرچه مثل دردهای مردم زمانه نيست
درد
مردم زمانه است
مردمی که چين پوستينشان  مردمی که رنگ روی آستينشان
مردمی که نام‌هايشان  جلد کهنه شناسنامه‌هايشاندرد می‌کند


من ولی تمام استخوان بودنم
تکیه گاه بی پناهی   دلم شکسته است
 باذوان حس شاعرانه ام زخم خورده است

اولين قلم حرف حرف درد را
در
دلم نوشته است
دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خويش را رها کنم؟
 دردرنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگ‌های توبه‌توی آن
جدا کنم؟
دفتر مرا دستدرد می‌زند ورق
شعر تازه‌ی مرا دردگفته است
درد
هم شنفته است
پس در این ميانه من از چه حرف می‌زنم؟
درد، حرف نيست درد، نام ديگر من است
من چگونه خويش را صدا کنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/10ساعت 19:23  توسط مسلم  | 

من مثه يه تك درختم ، ته يك كوچه ي باريك 
تو يه گنجشك قشنگي! گاهي دوري گاهي نزديك
گاهي وقتا مهربوني ، مي شيني رو شونه ي من 
گاهي نيستي كه ببيني ، بغض بي بهونه ي من 
گنجشك بازيگوش من 
بشين رو شاخه ي دلم 
با تو درخت معجزه 
بي تو طلسم باطلم 
وقتي لاي برگا نيستي ، بوي پاييز رو مي گيرم 
بي تو زرد زرد زردم !‌ بي صداي تو مي ميرم 
اما وقتي كه مي خوني ، من ميشم پر از جوانه 
يه ترانه ساز عاشق ، با هزار و يك ترانه
تويي حرف اولين و آخرين شعر نگفته 
برگ آخر وجودم با پريدنت مي افته 
گنجشك بازيگوش  من 
بشين رو شاخه ي دلم 
با تو درخت معجزه 
بي تو طلسم باطلم 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/10ساعت 19:21  توسط مسلم  | 

راز من

هيچ جز حسرت نباشد کار من

بخت بد٫ بيگانه ئی شد يار من

بيگنه زنجير بر پايم زدند

وای از اين زندان محنت بار من

وای از اين چشمی که می کاود نهان

روز و شب در چشم من راز مرا

گوش بر در می نهد تا بشنود

شايد آن گمگشته آواز مرا

گاه می پرسد که اندوهت ز چيست

فکرت آخر از چه رو آشفته است

بی سبب پنهان مکن اين راز را

درد گنگی در نگاهت خفته است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/10ساعت 19:18  توسط مسلم  | 

قاصدک ، غم دارم
غم آوارگي و دربدري
غم تنهايي و خونين جگري
قاصدک واي به من ،
همه از خويش مرا مي رانند
همه ديوانه و ديوانه ترم مي خوانند
قاصدک ، غم دارم
مادر من غمهاست
مهد و گهواره من ماتم هاست
قاصدک دريابم!
روح من عصيان زده و طوفانيست
آسمانِ نگهم بارانيست
قاصدک ، غم دارم
غم به اندازه سنگيني عالم دارم
قاصدک ، غمِ من صحراهاست
افق تيره او ناپيداست
قاصدک ، ديگر از اين پس منم و تنهايي
و به تنهايي خود در هوس عيسايي
و به عيسايي خود ، منتظر معجزه اي غوغايي
قاصدک ، غم دارم
قاصدک ، زشتم من
زشت چون چهره سنگ خارا
زشت مثل زال دنيا
قاصدک ، غم دارم
قاصدک ، حال گريزش دارم
مي گريزم به جهاني که درآن پستي نيست
پستي و مستي و بدمستي نيست
مي گريزم به جهاني که مرا ناپيداست
شايد آن نيز فقط يک روياست !!
قاصدک ، غم دارم ... قاصدك ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/10ساعت 19:17  توسط مسلم  | 

پوچي، نشستن است

بايد براي پوچ نماندن تلاش كرد

بايد براي پوچ نماندن دو خط نوشت

تحرير عاشقانه اشيا، زندگيست

احساس مبهميست

لختي درنگ، وسوسه را رشد مي دهد

بايد تمام لحظه پرواز را نوشت

پوچي، ستاره نيست

پوچي سراب بينش ما رو به زندگيست

گر با كلام خويش سويش حمله ور شويم

نابود مي‌شود

تحرير عاشقانه اشيا، زندگيست
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/10ساعت 19:14  توسط مسلم  | 

يادداشتمو ميخوام با قسمتی از شعر بعدها از شاعر مورد علاقه ام فروغ فرخزاد به پايان ببرم.

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد:

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

يا خزانی خالی از فرياد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد:

روزی از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سايه ای از امروزها٫ ديروزها!

ديدگانم همچو دالانهای تار

گونه هايم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فرياد درد

می خزند آرام روی دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خويش

می رسند از ره که در خاکم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

هيمشه جاودان باشيد و تا سلامی ديگر بدرود و دست حق يارتون.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/03/10ساعت 19:11  توسط مسلم  | 

...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/03/09ساعت 23:13  توسط مسلم  | 

 
/div> < /div>