|
خلوت کده
|

در اين دنيا، سراب محکوم است به پوچي ... 
پرستو محکوم به کوچ کردن ... 
شمع محکوم به اشک ريختن ... 
خارها محکوم به تنهايي ... 
روز محکوم به غروب کردن ... 
شب محکوم به رسيدن ... 
ستایش پرورگار ستایش او را که آفرید ما را ما را برای زیستن اشکی مشتاق بر لبی تشنه اه این تشنه لبان عجب تشنه اند بنالم از کدامین غم . غم دوری غم سختی اه سخت است بی تو بودن بی تو بی تو بی تو سخت است
فقط مثل تو مسکينم ، فقط مثل تو دلتنگم
دنیا زندانی بیش نیست
همه ما به نوعی محکوم هستیم به زندگی در این دنیا
در یک دنیای فانی
پس نگذارید ماندن در این قفس برایمان خوش آیند باشد
در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم
کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دل های مسافر ، هر شب
روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد
قرض میداد به ما هر چه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چقدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمیرفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دل ها پر افسانه ی نیما میشد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم ،کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شب ها
غرق هر چیز که میخواهی و میدانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع آخر بکنیم
| |